خوشمزه ی بدرد نخور!

میگن مردم قدیم هم غذای حاضری یا همون فست فود رو داشتن و استفاده میکردن. ولی خب فست فودای اونا با ما خیییلی فرق داشته؛ یعنی به نظر میاد که اونا سالم تر بودن. مثلاً توی روم باستان، دکه های نون و زیتون بود یا توی شرق آسیا، مغازه های فروش رشته فرنگی بوده و خیلی جاهای دیگه.

خب این روند همینطور ادامه داشته تا سال 1912 یعنی حدوداً 105 سال پیش که توی آمریکا یه رستورانی به نام "اتومات" وا میشه و به طور رسمی شروع به فروش فست فود می کنه (والا هر چی میکشیم از دست این آمریکایی هاس!!). خلاصه وقتی میبینن مردم استقبال بی نظیری از این غذا ها کردن، یه شرکت دیگه به نام "قلعه سفید" تو آمریکا وا میشه و بعدشم که سر و کله ی برادران مک دونالد پیدا میشه و تا الان که به اینجا رسیده شده.

من چند روزی هست که به خاطر کارم، مجبورم به اتفاق دوستام برای ناهار فست فود بخورم. به نظرم اصلا نمیشه این غذا ها رو با غذای خونه مقایسه کرد!! چون اولش که میخوام سفارش بدم، و منتظرم که برام بیارن، خوشحالم و با خودم فک می کنم که الان میخوام چییی بخورم ولی بعدش که نوش جان کردم، اصاً یه حال بدی بم دست میده و به شدت معدم سنگین می شه. تازه اگه بعدش نوشابه هم بخورم که دیگه واویلاس (حالا خوبه من نوشابه رو ترک کردم).

خلاصه این حرفا رو زدم که بگم آقا، گول ظاهر اینارو نخورید و تا مجبووووور نشدید ازین غذا ها استفاده نکنید، یعنی آدم نون خالی بخوره ولی اینارو نخوره!!


پ.ن:
خخ خود این عکسی که گذاشتم، تمام حرفامو از بین می بره...


میوه مورد علاقه

چند وقت پیش همینطور که مشغول وبگردی بودم، به چیز جالبی تو علم روانشناسی برخوردم.
واقعا برام جالب بود که میشه به وسیله میوه مورد علاقه، شخصیت خودتو بشناسی. نوشته شده بود که اگه به شما میوه تعارف بشه، شما حاضرید که کدومشونو بر دارید و با این کار شما می تونید شرایط روحی و روانی خودتون رو تشخیص بدید.
البته شاید توی این لیست، بعضی میوه هایی که شما اونا رو دوست دارید و می میرید براش ننوشته باشه ولی شما میتونید با اولویت بندی میوه های مورد علاقه تون، به شخصیت خودتون پی ببرید.
اون میوه ها عبارتند از: پرتقال، سیب، آناناس، موز، نارگیل، انبه، گیلاس، انگور سیاه، هلو یا گلابی...
به علت کمبود جا
برای مشاهده ویژگی هر میوه به ادامه مطلب مراجعه کنید.


پ.ن:
خود من به شخصه اگه میوه بهم تعارف بشه و فصلش باشه پرتقال رو به بقیه ترجیح میدم... شما کدومو بر میدارید؟؟


امید

تنها بازمانده یک کشتی شکسته با جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد. او با بی قراری به درگاه خدا دعا می کرد، تا او را نجات بخشد. او ساعت ها به اقیانوس چشم می دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد؛ اما هیچ چیز به چشم نمی خورد.

سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندکش محافظت کند. روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش دید یعنی بد ترین چیز ممکن برایش پیش آمده بود.

او با دیدن آتش، عصبانی و اندوهگین فریاد زد:«خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد، او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد، بیدار شد و آن کشتی را دید که به نجاتش می آمد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید:«چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند:«ما با علامت دودی که فرستادی، تو را یافتیم!»



پ.ن:
باید قدر بدونیم..


انسانیت!

مثل همیشه هوا آفتابی و بسیار گرم بود.

داشتم تو پیاده رو می رفتم و مشغول فکر کردن بودم و به جلو نگاه میکردم. از دور زن جوانی رو دیدم که کارش برام جالب بود. تو اون پیاده رویی که می رفتم، روبروی هر مغازه ای یه باغچه کوچولو بود که توی اون باغچه درختی کاشته بودند.

زن جوان به هر کدوم از این باغچه ها که می رسید، یک مشت گندم از کیسه ای که توی دستش بود رو می ریخت داخل باغچه. تا اینکه از کنارش رد شدم و چند قدمی جلوتر رفتم. تازه اونجا بود که حاصل کار اون بنده خدا یعنی تغذیه گنجشک ها از اون گندم ها رو دیدم.

فکر کنم دیگه خودتون متوجه منظورم شدید. می خوام بگم که هنوز با وجود این دنیایی که سنگدلی، بی رحمی، بی تفاوتی نسبت به دیگران و خیلی از کارایی که اگه بخوام اسم ببرم، هم باعث ناراحتی خودتون و هم من میشه رواج داره، انسان هایی هستند که انسانیت خودشونو از دست ندادند بلکه بر عکس خیلی از ماها دنبال پیشرفت اون انسانیته هم هستن!


پ.ن:
بنظر شما برای انسانیت باید چ کنیم؟!

فرشته ای به نام مادر

دکتری به خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مادرت به عروسی ما نیاید. آن جوان به فکر فرو رفت و نزد یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:
در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تأمین کند، در خانه های مردم رخت و لباس می شست. حالا دختری که خیلی دوستش دارم، شرط کرده است که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است.این موضوع مرا خجالت زده کرده و بر سر دوراهی مانده ام، به نظرتان چکار کنم.
استاد به او گفت:
از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دستان مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا تا  به تو بگویم چکار کنی.
جوان به منزل رفت و با حوصله دستان مادرش را در دست گرفت که بشوید ولی ناخواداگاه اشک بر روی گونه هایش سرازیر شد؛ زیرا اولین بار بود که دستان مادرش درحالی که از شدت شستن لباس های مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته بودند، را دید. طوری که وقتی آب را روی دستان مادر می ریخت از درد به لرزه می افتاد. پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:
ممنونم که راه درست را به من نشان دادید. من مادرم را به امروزم نمیفروشم چون اون زندگیش را برای آینده من تباه کرده است.


پ.ن:
باید قدر بدانیم...


کمی تنفس...!

دیشب بیرون بودم، وقتی خواستم به خونه برگردم، تو راه رسیدم به یه پارکی که داخلش پر از درخت های سبز، آب نما، وسایل بازی بچه ها و... بود.
کم کم به وسطای پارک رسیدم و همینطور تو حال و هوای خودم بودم که یهو یه چیزی توجه منو به خودش جلب کرد. حتما ازم می پرسید که اون چیه؟!
تنفس؛ بله چیزی که این روزا ما کمتر به فکرشیم و اهمیتی به بد یا خوب بودنش نمی دیم. وقتی که بلافاصله از پارک خارج شدم، یه حس گرفتگی بهم دست داد و واقعا به این پی بردم که هوای داخل پارک با بیرونش کاملا متفاوته و پارک هم این هوای تازشو مدیون درختاشه. درخت واقعا چیز مهمیه برای آدما؛ حداقل تو این دوره و زمونه که همه جا رو دود ماشینا برداشته، میتونه هوای تازه رو مجانی بهمون تحویل بده. من زیاد علاقه ای به گل و گیاه ندارم ولی با اتفاق دیشب، فهمیدم که آدم اگه تو حیاط خونش چند تا درخت بکاره، هم میتونه از میوه ش(البته اگه درخت میوه باشه) استفاده کنه هم از هوایی که تولید می کنه یا اگر هم حیاط نداش میتونه از گل یا درخت هایی که کوچیکن استفاده کنه.
نتیجه تصویری برای فضای سبز


سلام...!

چند وقتیه که با این وبلاگ های شخصی که مطالب مورد علاقه شون رو میذارن آشنا شدم. این آشنایی رو هم مدیون بهترین رفیقم هستم. بعد از اینکه یه تحقیق کوچولویی کردم، منم ازین کار خوشم اومد. با خودم گفتم: بد نیست منم یه دونه ازین وبلاگا داشته باشم. هم تمرینی هس برای خودم و هم نظر شما دوستان رو راجع به نوشته ها و علایقم میفهمم.
خلاصه وبلاگ رو زدمو این اسم (قـلـک) رو هم که با وسواس زیاد انتخاب کرده بودم، روش گذاشتم و کلی هم رو قالبش کار کردم و از الآنه که کارم تازه شروع میشه...
امیدوارم بتونم مطالب خوبی بذارم ... شما هم با نظراتون منو یاری کنید.

Designed By Erfan & Edited By design-fa & Powered by Bayan