به پایان آمد

به پایان آمد این دفتر، عزایت همچنان باقیست

برای نوکرت هر روز عاشورا و هر جا کربلا باشد


واقعا کاش همونطور که توی شعر بالا گفت، هر روزمون عاشورا باشه و به اهل بیت فکر کنیم.
هر چند خیلی با خودمو از این قولا دادیم ولی خب آدم با همینا زندست دیگه.
امروزم به خودمون قول بدیم که طوری زندگی کنیم که اگه یه روزی (که خیلی زود میرسه خیلی زود) بمون گفتن
که دیگه آخرشه و تموم شد، بر نگردیم به عقب و ببینیم هیچی نداریم و پشیمون و ناراحت بریم. {خیلی سخته واقعا یذره بهش فکر کنید}
قطعا اگه این قول رو بدیم و هواسمون هم از این به بعد تا جایی که میتونیم جمع باشه، خود آقا هم کمکمون میکنه.
آخه اونا که دست مارو ول نمیکنن؛ این ماییم که دست اونا رو ول میکنیم.
این روز هم به شما تسلیت میگم و اگه تا الان برام دعا نکردید، خواهشاً همین الان که داری میخونی یه دعا برام بکن.

کمی توجه

این شبا خب اکثرا مردم به هیأت ها، مساجد و تکیه ها میرن. اینو خوب میدونید که هر کسی با هر لباس و تفکری که داره، بره داخل دستگاه امام حسین یا کلا ائمه، سربلند و پیروز تو هر دو عالم و تو تاریخ هم کم نداشتیم که طرف گنده لات کل شهر بوده ولی محرما که میشده به احترام حسین همش تو مجالس روضه بودنو آخر زندگیشون هم بخاطر همین روضه ها نجات پیدا کردن. ولی خب بحث من با اوناییه که فقط جسمشونو میبرن داخل هیأتا.

امیدوارم کسی اینطور نباشه. مثالی که براتون میتونم بزنم اینه که طرف تا محرم شروع میشه میگه: خب امسال میخوام دلی از عزا در بیارم! و فقط بخاطر اینکه اون هیأت هر شب غذای خوبی میده، میره و از اول مجلس تا آخرش چشمش به درِ که کی تموم میشه من برم غذا بگیرم(منظورم بچه کوچیکا نیستنا) یا طرف فقط بخاطر این که اون مداح اون هیأت داره میخونه میره.

حرف من این نیست که این کارا اشتباهه ها، نه! مردم شیعه خیلی از کشورا هستن که فقط برا گرفتن غذای این مجالس چه کارا میکنن یا اصلا چه عیبی داره وقتی میدونی این مداح تو این هیأت داره خوب میخونه و اونطوری هستش که تو میخوای پس اگه بری خیلی بهتره. حرف من  اینه که چرا این مسائل رو برا خودمون اصل قرار میدیم و ارزش معنوی که میتونه درجش بالا باشه رو پایین میاریم. آقا شما میخوای بری هیأت، اصل رو برا خودت عزاداری برا امام و اولادش بدون و فقط بخاطر غذا و مداح و... نرو. یعنی تو ذهنت جایگاه این که میخوای عزاداری کنی رو بیشتر از گرفتن غذا و دیدن مداح بدون. این ارزش داره...

ببخشید سرتون رو درد آوردم...  داریم کم کم به عاشورا نزدیک میشیم، جداً منو فراموش نکنید یا کلا دوستان بیانی رو دعا کنید تا شامل حال ما هم بشه!


باز آمد بوی ماه مدرسه...

باز آمد بوی ماه مدرسه ... بوی شادی های راه مدرسه
بوی ماه مهر، بوی مهربان ... بوی خورشید پگاه مدرسه
★★★
خب حدود یه هفته مونده تا باز شدن مدرسه ها و همه به تکاپو افتادن تا ابزار و وسایل یک سالشونو فراهم کنند. بعضیا مشغول خرید لوازم التحریر هستند؛ بعضیا مشغول خرید کتابای سال جدید اند؛ بعضیا هم که این چند روز آخر وقتی به طور اتفاقی از کنار مدرسشون رد میشند و نیگاشون به درب مدرسه میوفته، یه حالت بدی مثه تهوع بهشون دست میده و با تعبیر خودشون میگن: باز این خراب شده ها داره باز میشه!!!
نه اینطوری هم که اونا فکر میکنند بد نیست و دوران شیرینیه ولی خب بالا و پایین زیاد داره دیگه...
در کل مدرسه ای های عزیز قدر سن و موقعیت خودتون رو بدونید..
امیدوارم همتون موفق باشید :)))

اصلاح

نزدیک های ظهر بود که رفتم پیرایشگاه محلمون.
بعد از چند دقیقه نشستن، بالاخره نوبت من شد. طرف دست به کار شد و حدود یه ربعی به سر ما ور رفت و خلاصه کار سر ما، تموم شد. بعد بهم گفت: خوبه؟ همه چی درسته؟ نمیدونم چی شد که منم مثه همیشه گفتم: درسته؛ بعدش حساب کردم و اومدم خونه.
همین که وارد خونه شدم رفتم جلو آینه بازم یه بررسی بکنم، که دیدم بله!!! یه طرف سرمو خوب زده ولی اونطرفو کم تر زده. یهو یاد حرف پیرایشگر افتادم که همیشه بم میگف: کار من گارانتی داره و هر وقت احساس کردی بد شده، بیا تا یکاریش بکنم. منم سریع پاشدم رفتم و به بنده خدا موضوع رو گفتم و اونم دست به کار شد و یه دقیقه ای کار رو تموم کرد و با کلی تشکر برگشتم خونه.
حالا غرض از این ماجرا چی بود؟!
کاش زندگی ما هم مثه این ماجرا بود ...
بعد از مدتی، وقتی تو آینه دلمون نیگا میکنیم، میبینیم که چه کارا کردیم که نباید میکردیم! به چه چیز هایی فکر کردیم که نباید میکردیم! چه حرف هایی رو زدیم که نباید میزدیم! آهی میکشیم و با خودمون میگیم: حالا که دیگه دیر شده و قدرت اصلاحشون رو ندارم و نمیتونیم به عقب برگردم ولی کاش...
هعییی افسوس خوردن سودی نداره .. پس بیاین از الان شروع کنیم و به فکر کارا و فکرا و حرفامون باشیم تا دیر نشده :|
 

صورت تو

خب دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه. میبینم که تو این دو سه روزی که ما نبودیم، کلی فعالیت داشتید و خلاصه ترکوندید. به ما که سخت گذشت؛ چون واقعا هوا گرم بود این چند روز ولی خب دیگه کارمه دیگه شیرینی خودشو داره. راستی بابت پیشنهاد های عالی تون برای رمان هم یه دنیا ممنون و برای نخوندن پست هاتون هم بسیییار عذر میخوام.

خب حالا برا این که پست خالی از لطف هم نباشه، یه تک بیتی زیبا هم بهتون تقدیم میشه:


به صورتی که تویی کمتر آفریده خدا

تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا


سلیم


رمان

سلام دوستان

صبح جمعتون بخیر!

و عیدتون هم مبارررک!

خب چند روزی هست که میخوام این پست رو بذارم ولی خب امکانش نبود. نمیدونم اهل رمان خوندن هستید یا نه؟! ولی خب اگر نیستید، امیدوارم که سریع تر اهلش بشید و برای این مطالعتون هدف قرار بدید؛ چون واقعا چیزای جالبی ان.

تا حالا چند تا رمان خوندم ولی خب چون اینو میدونستم  که خیلی از دوستان بیانی رمان خونن. پس ازتون میخوام رمانی رو که خوندید تو هر ژانری و ازش خوشتون اومد، رو برام بفرستید تا بالاخره ما هم بهره ای ببریم. البته لطفنا!!

فقط بی زحمت ژانر رمان و ایرانی یا خارجی بودنش رو یادتون نره!! بازم لطفن!! ممنون :)



کفش های قرمز

دخترک طبق معمول هرروز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ باحسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگر تا پایان ماه هرروز بتوانی تمام چسب زخمهایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات میخرم.

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هرروز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا...

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه... اصلا کفش نمیخوام!


دوران پیری

آقا دوران پیری هم عالمی داره ها !!!

امروز با رفیقم داشتیم از داخل یه بازار قدیمی رد می شدیم. حالا کار به این ندارم که خود بازار نمای زیبایی داره و مغازه های داخلش چی دارن؛ که این خودش یه پسته که ایشالا بعدا میذارم.

خب کجا بودم؟! .. آها! آره خلاصه بازار تموم شد و به آخرش که رسیدیم، یه چند تا پیرمرد میوه فروش رو دیدم که یه چیزی روی زمین پهن کرده بودند و یه عدشون مشغول بگو و بخند بودند و یکیشون هم که توی اون سر و صدا خواب بود. اصن جوری بگو بخند داشتن که انگار نه اگار که پیرن و سنشون بالا رفته!

تا حالا بهش فکر کردید .. اگه ما پیر شدیم میخوایم چیکار کنیم؟! یا مثه فیلما میبرندمون (دقت کنید میبرندمون) خانه سالمندان کنار یه عالمه پیر! یا خودمون یه خونه کوچیک و نقلی میگیریم و روی صندلی توی بالکن میشینیم و کتاب شعر میخونیم یا گل های بالکن رو آب میدیم!

خخخ و شایدم هنوز پیر نشدیم، دار فانی رو وداع می گوییم .. خدارو چ دیدی!!


ناسزا

بزغاله ای بالای پشت بامی رفته بود.

در آن هنگام، گرگی از کنار آن خانه عبور می کرد.
بزغاله به وی ناسزا گفت.
گرگ به بزغاله گفت تو به من ناسزا نمی گویی، بلکه آن جای بلندی که بر بالای آن ایستاده ای به من ناسزا می گوید!


پ.ن:
خیلی با داستانش حال کردم ...

رفاقت!

این که میگن "دوست خوب نعمته" واقعا درسته. نمیدونم چقدر اهل دوستی یا رفاقت با کسی هستید ولی اگه نیستید، بدونید که واقعا ضرر کردید. ربطی هم به درون گرا یا برون گرا بودنتون نداره و به نظر من حتماً یکی رو باید برا خودتون انتخاب کنید که هم سالم باشه و هم مَچ با خودتون باشه (البته ویژگی های دوست خوب رو توی کتابا خیلی نوشتن و من نمیخوام به اونا اشاره کنم).
بنده تو این سه چهار سال، با آدمای زیادی بودم. آدمایی که به ظاهر بام دوست بودن ولی در واقع از دشمن هم بدتر بودن و به خاطر همینا، کلی ضربه بهم وارد شد که شاید جبران اینا خیلی برام گرون تموم شد ولی خب چه کنم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد!
تا اینکه الان بالاخره تونستم رفیقی مناسب برا خودمو پیدا کنم. کسی که واقعا حرف نداره! هم سالمه و هم سلایق و تفکراتمون شبیه به همه خلاصه که اصلا قابل قیاس با قبلیا نیس؛ طوری که هر روز علاقه من به ایشون بیشتر میشه و امید دارم که این رفاقت دو طرفه است و از روی هوا و هوس نیست و قطعاً مورد پسند پروردگار هم هست؛
خدا حفظش کنه این بزرگوار رو:))
شاید پیدا کردن یه همچین آدمایی براتون سخت باشه ولی غیرممکن نیست. فقط نیاز به دقت داره و هدف شما از انتخابشون. یه چیز دیگه هم بگم که شاید خالی از لطف نباشه و اون اینه که تا میتونید از هم سناتون رفیق انتخاب کنید؛ شاید با کمی دقت می تونید فرق هم سن با غیرش رو بفهمید!



پ.ن:
دوباره میگم اگه تا حالا نداشتید یا بهش اهمیتی نمی دادید، زود اقدام کنید که اصلا دنیاتون عوض میشه!
و چه خوش گفتند: تنها گنجی که جستجو کردنش می ارزد، دوست واقعی است...

۱ ۲
Designed By Erfan & Edited By design-fa & Powered by Bayan