سمت کربلا

نذر کردم دور تسبیحی بخوانم إهدَنا

تا صراطم اربعین افتد به سمت کربلا


یارا

به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا!

که این دو فتنه به هم میزنند دنیا را


شهریار


به پایان آمد

به پایان آمد این دفتر، عزایت همچنان باقیست

برای نوکرت هر روز عاشورا و هر جا کربلا باشد


واقعا کاش همونطور که توی شعر بالا گفت، هر روزمون عاشورا باشه و به اهل بیت فکر کنیم.
هر چند خیلی با خودمو از این قولا دادیم ولی خب آدم با همینا زندست دیگه.
امروزم به خودمون قول بدیم که طوری زندگی کنیم که اگه یه روزی (که خیلی زود میرسه خیلی زود) بمون گفتن
که دیگه آخرشه و تموم شد، بر نگردیم به عقب و ببینیم هیچی نداریم و پشیمون و ناراحت بریم. {خیلی سخته واقعا یذره بهش فکر کنید}
قطعا اگه این قول رو بدیم و هواسمون هم از این به بعد تا جایی که میتونیم جمع باشه، خود آقا هم کمکمون میکنه.
آخه اونا که دست مارو ول نمیکنن؛ این ماییم که دست اونا رو ول میکنیم.
این روز هم به شما تسلیت میگم و اگه تا الان برام دعا نکردید، خواهشاً همین الان که داری میخونی یه دعا برام بکن.

عزادار حسین

عالم همه محو گل رخسار حسین است .... ذرات جهان در عجب از کار حسین است

دانی که چرا خانه حق گشته سیه پوش .... یعنی که خدای تو عزادار حسین است


ای جان من

از لب جانان نمی یابم نشان زندگی

پس مرا ای جان من با جان بیجانان چه کار؟


حافظ


باز آمد بوی ماه مدرسه...

باز آمد بوی ماه مدرسه ... بوی شادی های راه مدرسه
بوی ماه مهر، بوی مهربان ... بوی خورشید پگاه مدرسه
★★★
خب حدود یه هفته مونده تا باز شدن مدرسه ها و همه به تکاپو افتادن تا ابزار و وسایل یک سالشونو فراهم کنند. بعضیا مشغول خرید لوازم التحریر هستند؛ بعضیا مشغول خرید کتابای سال جدید اند؛ بعضیا هم که این چند روز آخر وقتی به طور اتفاقی از کنار مدرسشون رد میشند و نیگاشون به درب مدرسه میوفته، یه حالت بدی مثه تهوع بهشون دست میده و با تعبیر خودشون میگن: باز این خراب شده ها داره باز میشه!!!
نه اینطوری هم که اونا فکر میکنند بد نیست و دوران شیرینیه ولی خب بالا و پایین زیاد داره دیگه...
در کل مدرسه ای های عزیز قدر سن و موقعیت خودتون رو بدونید..
امیدوارم همتون موفق باشید :)))

گریه

ای که منع گریه ی بی اختیارم می کنی  

 

گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار

***


صورت تو

خب دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه. میبینم که تو این دو سه روزی که ما نبودیم، کلی فعالیت داشتید و خلاصه ترکوندید. به ما که سخت گذشت؛ چون واقعا هوا گرم بود این چند روز ولی خب دیگه کارمه دیگه شیرینی خودشو داره. راستی بابت پیشنهاد های عالی تون برای رمان هم یه دنیا ممنون و برای نخوندن پست هاتون هم بسیییار عذر میخوام.

خب حالا برا این که پست خالی از لطف هم نباشه، یه تک بیتی زیبا هم بهتون تقدیم میشه:


به صورتی که تویی کمتر آفریده خدا

تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا


سلیم


کفش های قرمز

دخترک طبق معمول هرروز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ باحسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگر تا پایان ماه هرروز بتوانی تمام چسب زخمهایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات میخرم.

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هرروز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا...

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه... اصلا کفش نمیخوام!


لب سرخ

از لب سرخ تو حرفی نزدم، می ترسم

زعفران باد کند دست خراسانی ها


جواد منفرد

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan & Edited By design-fa & Powered by Bayan