قــلـــک

گریه

ای که منع گریه ی بی اختیارم می کنی  

 

گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار

***

اصلاح

نزدیک های ظهر بود که رفتم پیرایشگاه محلمون.
بعد از چند دقیقه نشستن، بالاخره نوبت من شد. طرف دست به کار شد و حدود یه ربعی به سر ما ور رفت و خلاصه کار سر ما، تموم شد. بعد بهم گفت: خوبه؟ همه چی درسته؟ نمیدونم چی شد که منم مثه همیشه گفتم: درسته؛ بعدش حساب کردم و اومدم خونه.
همین که وارد خونه شدم رفتم جلو آینه بازم یه بررسی بکنم، که دیدم بله!!! یه طرف سرمو خوب زده ولی اونطرفو کم تر زده. یهو یاد حرف پیرایشگر افتادم که همیشه بم میگف: کار من گارانتی داره و هر وقت احساس کردی بد شده، بیا تا یکاریش بکنم. منم سریع پاشدم رفتم و به بنده خدا موضوع رو گفتم و اونم دست به کار شد و یه دقیقه ای کار رو تموم کرد و با کلی تشکر برگشتم خونه.
حالا غرض از این ماجرا چی بود؟!
کاش زندگی ما هم مثه این ماجرا بود ...
بعد از مدتی، وقتی تو آینه دلمون نیگا میکنیم، میبینیم که چه کارا کردیم که نباید میکردیم! به چه چیز هایی فکر کردیم که نباید میکردیم! چه حرف هایی رو زدیم که نباید میزدیم! آهی میکشیم و با خودمون میگیم: حالا که دیگه دیر شده و قدرت اصلاحشون رو ندارم و نمیتونیم به عقب برگردم ولی کاش...
هعییی افسوس خوردن سودی نداره .. پس بیاین از الان شروع کنیم و به فکر کارا و فکرا و حرفامون باشیم تا دیر نشده :|
 

صورت تو

خب دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه. میبینم که تو این دو سه روزی که ما نبودیم، کلی فعالیت داشتید و خلاصه ترکوندید. به ما که سخت گذشت؛ چون واقعا هوا گرم بود این چند روز ولی خب دیگه کارمه دیگه شیرینی خودشو داره. راستی بابت پیشنهاد های عالی تون برای رمان هم یه دنیا ممنون و برای نخوندن پست هاتون هم بسیییار عذر میخوام.

خب حالا برا این که پست خالی از لطف هم نباشه، یه تک بیتی زیبا هم بهتون تقدیم میشه:


به صورتی که تویی کمتر آفریده خدا

تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا


سلیم

رمان

سلام دوستان

صبح جمعتون بخیر!

و عیدتون هم مبارررک!

خب چند روزی هست که میخوام این پست رو بذارم ولی خب امکانش نبود. نمیدونم اهل رمان خوندن هستید یا نه؟! ولی خب اگر نیستید، امیدوارم که سریع تر اهلش بشید و برای این مطالعتون هدف قرار بدید؛ چون واقعا چیزای جالبی ان.

تا حالا چند تا رمان خوندم ولی خب چون اینو میدونستم  که خیلی از دوستان بیانی رمان خونن. پس ازتون میخوام رمانی رو که خوندید تو هر ژانری و ازش خوشتون اومد، رو برام بفرستید تا بالاخره ما هم بهره ای ببریم. البته لطفنا!!

فقط بی زحمت ژانر رمان و ایرانی یا خارجی بودنش رو یادتون نره!! بازم لطفن!! ممنون :)


کفش های قرمز

دخترک طبق معمول هرروز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ باحسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگر تا پایان ماه هرروز بتوانی تمام چسب زخمهایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات میخرم.

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هرروز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا...

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه... اصلا کفش نمیخوام!

لب سرخ

از لب سرخ تو حرفی نزدم، می ترسم

زعفران باد کند دست خراسانی ها


جواد منفرد

دوران پیری

آقا دوران پیری هم عالمی داره ها !!!

امروز با رفیقم داشتیم از داخل یه بازار قدیمی رد می شدیم. حالا کار به این ندارم که خود بازار نمای زیبایی داره و مغازه های داخلش چی دارن؛ که این خودش یه پسته که ایشالا بعدا میذارم.

خب کجا بودم؟! .. آها! آره خلاصه بازار تموم شد و به آخرش که رسیدیم، یه چند تا پیرمرد میوه فروش رو دیدم که یه چیزی روی زمین پهن کرده بودند و یه عدشون مشغول بگو و بخند بودند و یکیشون هم که توی اون سر و صدا خواب بود. اصن جوری بگو بخند داشتن که انگار نه اگار که پیرن و سنشون بالا رفته!

تا حالا بهش فکر کردید .. اگه ما پیر شدیم میخوایم چیکار کنیم؟! یا مثه فیلما میبرندمون (دقت کنید میبرندمون) خانه سالمندان کنار یه عالمه پیر! یا خودمون یه خونه کوچیک و نقلی میگیریم و روی صندلی توی بالکن میشینیم و کتاب شعر میخونیم یا گل های بالکن رو آب میدیم!

خخخ و شایدم هنوز پیر نشدیم، دار فانی رو وداع می گوییم .. خدارو چ دیدی!!

شهادت!

تو را غرق مِحَن کردند اما..

 غریبت در وطن کردند اما...

 غریبانه تو جان دادی، ولیکن

 تو را غسل و کفن کردند اما...

***

شهادت امام محمد باقر علیه السلام

رو به همه دوستان بیانی

تسلیت می گم.


ناسزا

بزغاله ای بالای پشت بامی رفته بود.

در آن هنگام، گرگی از کنار آن خانه عبور می کرد.
بزغاله به وی ناسزا گفت.
گرگ به بزغاله گفت تو به من ناسزا نمی گویی، بلکه آن جای بلندی که بر بالای آن ایستاده ای به من ناسزا می گوید!


پ.ن:
خیلی با داستانش حال کردم ...

دلتنگی


Designed By Erfan Powered by Bayan